باشد خدا...

ساخت وبلاگ
این شب ها دارم رویا می‌بینم...شاید هم خواب... مثلا در نومیدی بسی امید است...حسین...پایان شب سیه سپید است ...حسین... مثلا کاروان مامان اینا بگوید...ما جا نداریم...بعد بگویی خاک بر سر بی لیاقتت که ارباب دعوتت نکرد... ولی امروز مثلا توی فرودگاه که از  سفر کیش رسیدی ...یک هویی مدیر‌کاروان زنگ بزند به مامان بگوید... خانوم دو نفر از کاروانی ها انصراف دادن...مبلغ د...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

هی می‌خواهم بنویسم هی پاک می‌شود...مثل این ‌که قسمت نیست....

..از ما..د...ر... نوشتن سخت است...

از آن سخت تر نوشتن از دست های بسته‌ست...

...
نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
دفعه ی پیش ... برای دیدن حرم ارباب استرس داشتم... اما این بار علاوه بر آن....استرس حرم مولا علی(ع) را دارم... خیلی ... اصلا همین الان دل‌م برای حال و هوای نجف تنگ شد...برای ایوان‌ش...برای شبستان حضرت زهرا... گفتم شبستان حضرت زهرا... زهرا...خدا بخیر کند...مظلومیت مولا علی(ع) حتما این شب ها در حرم‌ش اشکار است... علی(ع) بدون زهرا... خدایا صبر را از ما بگیر...بر...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
سرم را گذاشته ام  زیر سرم و به جای تایپ با لپ تاب، با گوشی دارم تایپ می‌کنم، امروز بعد از یک هفته رسیدیم...مشهد...اما هنوز که هنوز است، دلم فقط و فقط حال و هوای ایوان نجف و حرم ارباب را می‌خواهد، که بنشینم، فقط کمی درد و دل کنم، تا درد و دل هایم خالی شود...بلکم غمباد نگیرم.. سال پیش خیلی جسور بودم، خیلی، مثلا ساعت ها می‌رفتم زیر قبه می‌نشتم و آن  جا برای ارب...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
شبی که می خواستیم حرکت  کینم کربلا، حال مامان خیلی بد شد، مامان را بردم بیمارستان...نمی دانم چه شد ولی مامان یک هویی افتاد روی زمین...روزهای شهادت مادر بود...شام نبودن مادر سادات... قلبم گرفت ، نا خود آگاه مثل ابر بهار اشک می ریختم.. که اگر برای مامان اتفاقی بیفتد چه کنم...تا رسیدن مامان به بیمارستان هزار بار مردم و زنده شدم...مخصوصا که خودم هم تنهایی بودم.....ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

درسته به رهش خیلی انتقاد شده ولی این دلیل نمیشه که امروز نخرمش و تو کتابخونم بین رضا امیر خانی هام جاش ندم: )))

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
با حجم انتقاداتی که به رهش شده بود، تصور می کردم با خواندن این کتاب، با یک کتاب دوست نداشتنی مواجه می شوم...اما حقیقت این بود...رهش برای من مثل تمام امیرخانی ها معرکه بود...
مثل تمام امیرخانی ها  غرق شدنی بود...
آخ اگه بارون بزنه...
...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
نشتسه ام زبان می خوانم و به اتفاقات امروز فکر می ‌کنم ...امروز داشتم زیر تختم را مرتب می کردم، یک سری دفتر هایی که مال چند سال پیش بود  را از  زیرش کشیدم بیرون...وقتی بازش‌کردم تمامش برایم تجدید خاطرات شد... از همان بچگی عاشق نوشتن بودم، توی حریم خصوصی خودم...هرکدامشان که را ورق می‌زنم یک داستانی است برای خودشان...مثلا یکی شان بر می گردد به دوم دبیرستانم... ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39

امروز با مامان ساعت هفت شب جایی برنامه ریزی داشتیم، خیابون ها انقدر خلوت بود که مثل این ندید پدیدا گاززز می دادیم...

درسته چهارشنبه سوری بیشتر دردسرسازه ولی  یکی از حُسن هاشم  نبودن  ترافیک  ...

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39
کاش می شد...کاش بلد بودم...کاش بلد بودیم...کنار خانه تکانی ها...دل تکانی می کردیم برای آمدنت...کاش غبار های نشسته بر روی دل را می‌زداییدیم...کاش گرد های غفلت که تو را از یاد برده پاک می‌کردیم...و تو را سر لوحه ی دل خود قرار می دادیم...مولا جان... این جمعه ی آخر سال ۹۶ هم بدون حضور شما پایان یافت...مثل باقی جمعه های سال...مثل باقی جمعه های سال پیش...مثل جمعه ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:39