کودکی...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

دلم برای کودکی هایم تنگ شده...برای وقت هایی که دست بابا را می گرفتم...تا اخر دنیا باهاش هم قدم می شد...

وقت هایی که دامن گل گلی م را مامان تنم می کرد و می رفتم کارخانه ی بابا..بعد یکی از کارگرهای بابا هر موقع من را می دید برایم می خواند...مریم گل ناز من...غنچه ی گل باز منه...بعد ترش بابا دستم را می گرفت ... می برد محوطه ی شهرک صنعتی ...می چرخاند...با همان گل های کم شهرک برایم دست گل میچیند...بعد من ذوق می کردم...

و حس خوش بخت ترین دختر دنیا بهم دست می داد...

بابا قبل تر ها..برای پیدا کردن کار تهران می رود...و یکی از خونه های آقاجون(که از اشناهاشون بودن) را اجاره می گیرد...خانه های قدیمی اتاق اتاق بوده است...از کارگری شروع می کند...بعد کم کم دلبسته ی مامان می شود و بعد...

یا وقت هایی که مامان کلاس های آموزشی اش را می رفت...و من را می گذاشت مهد کودک طبقه ی پایین ...

دلم کودکی می خواهد...ذهن بدون دغدغه...آرامش ش را...

همان کودکی هایمان راحت تر بودیم...

کودکی دغدغه نداشتیم...غربت آقا چه می فهمیدیم...دل تنگی چه معنی ای داشت...جنگیدن با خواسته ها کجا بود....

و حالا قرار است دختر شیعه خودش بشود... عمه ...عمه ی یک گل دخترک... که امروز کشف شده است..دختر است... و عمه اش هنوز نیامده برایش میمیرد ...

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 5:11
برچسب‌ها :