کوچولو جان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سرشو از پشت دیوار اورده بیرون

چشمام برق می زنه می بینمش، یه لبخند عمیق می زنم بهش، دستمو باز می کنم میگم : بیا اینجا ببینم ، بدو خاله.

منو نمیشناخت و منم نمی شناختمش، باورم نمی شد، بدو بدو کرد خودشو پرت کرد تو بغلم، وقتی بغلش کردم فشارش دادم و بوسش کردم، بعد گذاشتمش رو پام، بهش می گم: خاله اسمتت چیه؟: )))

دو سالشم شاید نشده باشه، هیچی بلد نیست ولی اسمشو بلده میگه : علی.


همین طور که رو صندلی نشستم رو پام نشسته، انگار که ده قرنه می شناستم،موهاشو مرتب می کنم : )باهاش حرف می زنم،می خنده...

یادم باشه اگه ی روزی مامان شدم ان شاءالله، بچمو این طوری اجتماعی بار بیارم، که اگه یکی مثل من ، دلش ضعف می ره برا بچه ها، خودشو پرت کنه تو بغلش...

: )


نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 20:59
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها