
بسم رب الحسین دلم درد دارد خیلی هم درد دارد.... از کجا شروع کنم؟ از کدامین درد بنویسم، که بالاتر از این درد باشد؟ درد دارد که جماعتی که دم از اباعبدالله میزنند و دم به دقیقه راجب هیئت رفتن یا نرفتن و برپا کردن بیرق حسینی اظهار نظر میکنند... ما در حدی نیستیم که بخواهیم به کسی بگوییم هیئت برود...
ادامه مطلب
فکر میکنم یک جایی از این دنیای بزرگ و عجیب جابه جا شده است، که من الآن دقیقا الآن در این تاریخ به دنیا آمده ام. من باید یک جایی بین تاریکی و روشنی، یاس و امید، خستگی و سرزندگی به دنیا میآمدمباید مثل...
ادامه مطلب
مثلا اگر قرار بو من بین تمام شغل های دنیا یک شغل را انتخاب می کردم ، شاعر بودن را انتخاب می کردم....فقط حیف، حیف که شاعر بودن را نمیشود انتخاب کرد، شاعر بودن باید انتخابت کند، بعد بهت یک عدد حس و ذوق...
ادامه مطلب
هرسال ایام فاطمیه مشهد هستیم ...پای سخنرانی ها و جلسات استاد"ق" اما امسال ...بالافاصله بعد تمام شدن امتحان ها به اصرار "مامان" بیشتر البته...من هم تهران رفتم...بیشتر بیشتر به خاطر نزدیک بودن تولد مائده... و بیشتر تر به خاطر سفر کیش... و به خاطر تعطیلی های بین ترمی... اما...اگر بگویم امسال یکی از سخت ترین ایام فاطمیه عمرم بود دروغ نگفته ام...من به مشهد خو گرفته ام...کنار امام رضا بزرگ شدهام... هرسال کنار بیرق های پرچم های عزاداری مادر نفس کشیدهام... کنار سیاه واژه های روی پرچم مردم و زنده شدهام... به استاد"ق" که روضه را خیلی باز نمی کرد...کافی بود تا یک واژه مثل...ِ مثلِ ...ما...دَ..ر .... را به کار می برد برای این که روضه جان بگیرد...همه حالشان از این رو به آن رو شود...مثلا کافی بود بگوید......
ادامه مطلب
فعلا تعطیل شد: ) تا 9 بهمن، زمان اتمام امتحان هایِ جان: )یاعلی...
ادامه مطلب
خدایا، هرچه را دوست داشتم، از من گرفتی، به هرچه دل بستم، دلم را شکستی. به هر چیزی که عشق ورزیدم، آن را زائل کردی. هر کجا که قلبم آرامش یافت، تو مضطرب و مشوشش نمودی. هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت، تو آوارهام کردی. هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمودی...تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز توبه کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم، فقط تو را بخواهم تو را بخوانم، تو را بجویم، و تو را پرستش کنم... کتاب نیایش ها ، شهید چمران... ...
ادامه مطلب
بعله تا امروز که آقا حسین _گلِ خاله_ مشد بودند نمیشد درس خوند، از امروز که دیگه رفتن تهرون هیچ بهونه ای وجود نداره برای درس نخوندن.تفریح و درس نخوندن بسه! بریم یکم درس بخونیمبلکن رستگار شویم. ...
ادامه مطلب
وقتی سن رشد بودم، یعنی مثلا راهنمایی و دبیرستان، وزنم حدودپنجاهو شش و پنجاهوهفت بود، قدمم مثلا حدوده یک و پنجاه و هشت و اینا... بعد که کم کم سنم بالاتر رفت از میزان وزنمکم میشد در عوض باز قدم زیاد میشد که رسید به یکوشصتوپنج تا اینکه پام باز شد به دانشگاه، زندگی دانشجویی، جزء اون دسته از زندگی هایی هست که دائم باید بدویی، هی برو، هی بیا،هی با اون اوتوبوس با مترو... از اون طرفم نهار ...
ادامه مطلب
به دل نشسته 3 حضرت برادر برام فرستادن : )که من عاشق شم: ) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. ...
ادامه مطلب
......گاہ بےدل و دماغ میڪندگاہ شور و شوقِ ڪار میشودعشق توهر دقیقہ اے بہ شیوہ اےدر نهانم آشڪار میشود......یا حضرت اما......إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّامریم/96 ...
ادامه مطلب
......گاہ بے دل و دماغ میڪندگاہ شور و شوقِ ڪار میشودعشق توهر دقیقہ اے بہ شیوہ اےدر نهانم آشڪار میشود......یا حضرت اما......إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّامریم/96 ...
ادامه مطلب
چند روز پیش به اتفاق استاد بزرگوارمون رفته بودیم کتابخانه تخصصی امیر المومنین علی (ع)... اولین بار بود می رفتیم...کتاب خانه ای که تمام کتاب هایش اختصاص به مولا علی(ع)داشت... صاحبش داشت برایمان از تاسیس این کتاب خانه توضیح می داد...از این که با چه امکاناتی...تاسیس ش کرده است و.... برایم خیلی جالب...
ادامه مطلب
...الحمدالله ...امروز خیلی شیک نرفتم دانشگاه ...در عوضش با بچه ها داریم می رویم مسافرت دانشجویی... از پارسال تا امسال چهارمین یا پنجمین سفری هست که بدون مامان دارم می روم مسافرت... پ ن: در انتظار نرجس و فاطمه سادات... : ))) ...
ادامه مطلب
شنیده اید می گویند، اگر خیلی مضطر شده اید، اگر خیلی درمانده شده اید، دو رکعت نماز توسل به حضرت زینب بخوانید... حتنا می دانید که چرا دیگر...حتمامی دانید که برای این که آن قدر بی بی مضطر شده اند...آن قدر مصیبت کشیده اند، که شده اند ام المصائب.... و کمک می کنند برای مصیبت های خیلی سنگین... ... این پنج ...
ادامه مطلب
خوب امروز که داشتم دنبال یک مطلبی می گشتم، مجبور شدم بروم سراغ کتاب میزان الحکمه، هر چه قدر ورق زدم و فهرستش را نگاه کردم پیدایش نکردم! گفتم هر چه بادا باد اصلا، همین طوری باز می کنم اصلا ببینم خدا امشب چه می خواهد به من بگوید از زبان اهل بیتش! خدا می داند، صفحه ای که برایم باز شد، صفحه ای بود در ب...
ادامه مطلب
و بالوالدین احسانا وقت هایی بود که با دوستان بیرون می رفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه ریزی می کردیم.او هم همراه ما بود،اما اگر خانواده اش چیز دیگری می گفتند،دعوت ما را رد می کرد و با آنها میرفت. به شدت مطیع حرف پدر مادرش بود؛ هرچه آنها می گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوست...
ادامه مطلب
کلاس تاریخ ادیان، همین طور که از اسمش معلوم ست ...ادیان را از نظر تاریخی بررسی می کند !دیروز استاد جانمان برایمان از ادیان های دیگه ای که در سر تا سر جهان وجود دارد چند تا فیلم گذاشتن. وقتی فیلم ها تموم شدن .. گفتم: استاد آدم وقتی تاریخ دین های دیگرو می خونه، و برسی می کنه، می بینه هیچ دینی تو ی دن...
ادامه مطلب
میدون بهارستان خیلی دوره از خونه ی مائدشون... ولی به خونه ی آقاجون اینا خیلی نزدکیه ... آقاجون با اینکه یکی از ثروت مندای زمان خودشون بوده ولی خونشون تو پامنار بوده...ی خونه ی قدیمی خیلی خیلی بزرگ ....خونه ای که از یک سرهنگ کل شو خریده بودن ... یعنی نزدیک بودن الان دیگه نیستن ..کلا تهرون نیستن... بعد از مرگ آقاجون و گرفتن خونشون توسط میراث فرهنگی اومدن مشهد... هنوزم که هنوز هست هر موقع با ماه مان می ریم بازار بزرگ ماه مان دلش می گیرد .... وقتی از محله شان رد می شویم... با مائده و... که رفته بودیم بازار...رد که می شدیم گفت :عه عه مریم این جا شعبه ی دانشگاهتون تهرونشه ها ... دانشگاهی که کلی براش زحمت کشیدی....کلی درس خوندی که قبول بشی...کلی دعا دعا کردی... دانشگاهی که ی زمانی خیلی بهش رغبت ندا...
ادامه مطلب
امروز از آن روز های خسته کننده ای بود که واقعا الان که روی تختم خوابیده ام حس می کنم هر لحظه ممکن است خوابم ببرد... چهارشنبه ها هشت تاچهار کلاس دارم ، این وسط ده تا دوازهم خالی ست ، ولی برای این که هفت ترمه تمام کنیم البته به اختیار، دانشگاه این بین هم برایمان کلاس گذاشته است... بچه های ترم بالایی می گویند اگر با واحد های خود دانگشاه بردارین هفت ترمه تمام می کنید... بعدش شش صبح از خواب بلند شوی ، بابای جانت تا ایستگاه مترو جای خونتون برساندت...بعد طالقانی سوار مترو شوی و جای دانگشاه پیاده شوی وکلی پیاده روی ،هشت صبح منطق داشته باشی فاجعه ایست بس عظیم ...در حالت عادی منطق فاجعست چه برسد که هشت صبح باشد... امروز سر کلاس تاریخ ادیان استاد می گفت : خونه یمان قبل تر ها قیطریه بوده است و .... از ا...
ادامه مطلب
عصر جمعه ها را اصلا اصلا دوست ندارم...بیشترمواقع عصر های جمعه دلم می گیرد... نه این که خیلی آدم خوبی باشم و بفهمم دلیل اصلی دل گیری عصر های جمعه ماجرای نیامدن های آقای غریبمان است...نه، آن قدر سعادت این چیز ها را ندارم...نمی دانم از چه ولی می گیرد...عجیب هم می گیرد... آن موقع است که دلم می خواهد فارغ از هر کاری ، بروم بیرون، مخصوصا جای زیارتی باشد...مخصوص تر حرم باشد... ولی نمی روم چون عصر های جمعه خیابان ها خلوت است... و اگر بابا نرسانتم نمی روم هر جایی... امروز بعد از ظهر که داشتم با بی حوصلگی تمام درس می خواندم ، و دلم گرفته بود ... درس را گذاشتم... و... بعدش دیدم یکی دارد زنگ می زند... شماره اش را سیو نداشتم برای همین وقتی جواب دادم ...پرسیدم شما ؟: گفت : محبوبهام... باهاش خیلی حرف زده ب...
ادامه مطلب