زخم عمیق
-
تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 13:49
از صبح میخواهم بنویسم ولی لال شدهام انگار انگار یکی نخ و سوزن برداشته لب و زبانم را به هم دوخته است من باید بنویسم از سال ۹۶ ترم دو دانشگاه شهید مطهری وقتی رقابت بین روحانی و آیت الله رئیسی تنگانگ بود، چه قدر جوانه ی امید در دل هایمان زنده شده بود، آن روز تا ظهر کلاس داشتیم، خسته و کوفته یک ساعت ...
خونه ی جدید
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:17
[unable to retrieve full-text content]اینxa0جا همیشه هستم انشالله https://t.me/rishehayesabz
مهمان سرا
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 2:11
با یار جمعه ها یا پنج شنبه ها بیشتر جمعه ها البته میرویم پیادهروی... به پیشنهاد من جمعه، با ماشین بابا رفتیم خیابان گردی، البته با دست فرمون اینجانب. یار پیشنهاد میدهد که خیابان سعدی پارک کنیم و از آن جا تا خیابان واعظ طبسی پیاده برویم و بعد از خیابان واعظ طبسی برویم به سمت حرم.
۳ تومن
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 2:11
میگفت: رفته بودند چادر بخرند، یک مدل را انتخاب کرده بودند، طرحش هم خیلی قشنگ بوده اما وقتی که گفته اند قواره ای چند آقا؟ گفته ۹۰۰ تومن, گفتهاند نه خیلی هم زیبا نیست، یک دونه قشنگ ترش را بدهید. فروشنده بهشان یک مدل دیگر را که نشان داده ، گفته این ۳ میلیون است... گفتنهان
تو را به همان خدا قسم
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 2:11
بسم رب الحسین دلم درد دارد خیلی هم درد دارد.... از کجا شروع کنم؟ از کدامین درد بنویسم، که بالاتر از این درد باشد؟ درد دارد که جماعتی که دم از اباعبدالله میزنند و دم به دقیقه راجب هیئت رفتن یا نرفتن و برپا کردن بیرق حسینی اظهار نظر میکنند... ما در حدی نیستیم که بخواهیم به کسی بگوییم هیئت برود
عادت
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
چند وقت است که دارم به این فکر میکنم ریشه ی خیلی از مشکلات از کجاxa0شروعxa0میشود؟... چپ میورم فکر میکنم، راست میروم فکر میکنم، میخواهم بخوابم فکر میکنم، میخواهم مطالعه کنم فکر میکنم... آنقدر که ه
ادب حضور
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
تو گویی من تا همین دیروز معنیش را نمیفهمیدم، نمیفهمیدم چون نه این که سوادش را نداشته باشم، نه، نه این که نخوانده باشمش نه، نمیفهمیدم چون ادب ش را نداشتم که بفهممش، چون قیاس پاکان را از خود مگیر، گ
آواره
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
امسال محرمxa0 خیلی غریبxa0 و آواره شدیم، نه؟... مثل نوکریxa0که اربابش از خونهش بیرونشxa0کرده... خوب یاxa0xa0بدیمxa0به پات نوشته شدیم ارباب جان... xa0
کنایه...
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
میدانید آقای امام حسین، ماxa0عادت نداریم به شنیدن روضه های باز، میدانید آقای امام حسین، روضه های مکشوف و مقتل برای قلب کوچک ما زیادی سنگینی میکند... ما هر سال پیش استادمان که خانم بود، خانم ها دور هم
حرف دل
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
xa0 حرف ِ دل بیشتریامون... دریافت
آسمان_۱
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
دلم گرفته است، خیلی...سید میگوید: خانم، خانوم جان همیشه به چیزهایی دل ببند که همیشگی باشه یعنی به چیز های ناپایدار دلخوش نکن...دل خوشیهاتو ازامور دنیا ببر فراتر...ببر به چیزایی که همیشه همراهت باشه تو قلبت باشه، که هیچ وقت از دستشون ندی....میگوید، منظورم اینه که به هر کی غیر خدا و حضرات معصوم دل خوش...
صوتی
-
تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 0:31
حتما همهیتان میدانید هفته ای که گذشت هفته ی کتابخوانی بود و همچنین کتاب ها در طرح پاییزه کتاب مثل همیشه شامل ۲۰ درصد تخفیف میشوند. من و سید همیشه در طرح های تخفیف کتاب شرکت میکنیم و سعی میکنیم لی
خصوصی.
-
تاریخ: 1399/4/18 ساعت: 5:48
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دکتر...
-
تاریخ: 1399/3/18 ساعت: 17:31
پسرخاله ی بابا رئیس یکی از بزرگ ترین بیمارستان های مشهد است.آقای دکتر از رفیق های قدیمی خانوادگی مان است، از همان هایی که یک روز در میان با هم قرار میگذاشتیم تا با گروه کوه نوردی فلان، نیم ساعت قبل ا
مضطر
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 2:12
میگه دلم خیلی گرفته... میگم طبیعیهxa0 دلا همه الان گرفته... میگه اخه بد جوری گرفته، بدجوری ها، از اونایی که هیچ جوره باز نمیشه... میگم خوب بازم طبیعیه عزیزم، ما عادت کردیم به نبودنش بایدم دلمون بگیره، ب
از دور...
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 2:12
سال ها بود توی گوشمان هی زمزمه میکردند غریب الغربا...هیچ وقت نمیفهمیدم یعنی چه...میگفتم امامxa0 رئوفم شما که این همه زائر و عاشق و مخلص دارید آقا؟...شما دیگر چرا غریب الغربا هستید؟... امروز صبح که لح
هربت الیک...
-
تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 2:12
دو روز دیگر یازدهxa0فرودین تولد یار هست و من هنوز هیچ کار نکردم و نخواهم کرد از چند ماه پیش میگفتمxa0برای تولدش کافی شاپ هماهنگ میکنم، بعد با خودم مینشستمxa0هی به این فکر میکردم شوگر پاتوق همیشگیمان را
نور!
-
تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 12:26
بعضی آدم ها وجودشان نور هست... نور تا وقتی هست، کسی حضورش را درک نمیکند و بودنش برایش عادی میشود، چون میداند فردا حتما و حتما نور دوباره میآید... اما اگر روز شد و نور نبود، و ظلمت و تاریکی همه جا
بوی تو...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:09
شما مثل مادرید... همیشه با شما بودن حالم راخوب کرده... ولی امشب عجیب بغض نشسته به گلویم بانو جان... آخه عجیب وفات شما بوی شهادت حضرت مادر(س) را میدهد...
باید میبود و نیست...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:09
آره آقا... هی هر چه قدر به روز های ظهور نزدیک تر میشویم٫ فضا سمی تر میشود٫ نفس ها تنگ تر میشود٫ قلب ها زیق تر ... مثلا شب ها باید برود آدم راحت بخوابد...ولی اشک امانش نمیدهد... که باید آقایش میبود و نیست... مثلا باید خوشی کند تفریح کند بگوید بخندد...ولی خنده هایش از گریه هایش تلخ تر است... که باید م...