دوش می امد و ...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
گفتم:
به نیابتت فال گرفتم... گفتم خدایا به نیابت از او حافظ جانان...
بعدش می گفت :مریم سادات میشه فالمو ی جایی بزاریش که ببینمش؟!
_مثلا چه جایی؟
ی جایی که هر موقع دلم گرفت بخونمش ؟!
_تو وبم؟
_اوهوم: )
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود*** تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کُشی و شیوه ی شهر آشوبی*** جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشّاق سپند رخ خود می دانست*** و آتش چهره بدین کار بر افروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم*** که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل*** در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت*** الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد*** آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ*** یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
...
تو خود حدیث مفصل بخوان...
: )
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 7:25