گوش کنید_3 - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 14:29
چه قدر xa0خوبه آخه صدای امید روشن بین( :xa0 دوست داشتین گوش کنید.. در انتظار قطار برگشت ( : متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما ب
پیش به سوی سفر... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 21:37
...الحمدالله ...امروز خیلی شیک نرفتم دانشگاه ...در عوضش با بچه ها داریم می رویم مسافرت دانشجویی... از پارسال تا امسال چهارمین یا پنجمین سفری هست که بدون مامان دارم می روم مسافرت... پ ن: در انتظار نرجس و فاطمه سادات... : )))
بی قرار تو ام و ... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 21:37
این طوری است که نیمه ی شعبان ها به جای این که دلم باز شود، ته دلم را یک غم بزرگ می گیرد... بغض خفه ام می کند...دلم می خواهد فریاد بزنم...ولی مشکل این جاست فریاد هم بلد نیستم... اصلا هیچی بلد نیستم... اصلا بلد نیستم با چه زبانی باید از خدا بخواهمش...
مثل فطرس... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
بال هایمان سوخته است.. داریم غرق می شویم... حتی از چشم حضرت رب هم افتاده ایم... حتی تر ، از تمام دنیا نا امید شده ایم... شده ایم درست عین فطرس... بال های مان را ترمیم کن... و بخرمان... وببرمان... ارباب.. دریاب... امیری حسین و نعم الامیر....
شاید که نه، حتما - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
امروز خیلی روز خاصی بود ...هر طور که فکرش را می کنم...می بینم از خاص هم خاص تر بود...نه این که اتفاق خاصی افتاده باشد...نه ...ولی امروز ذهنم درگیر این بود که چه طوری بعضی ها ان قدر با ادب می شوند.. که امام زمانه ی شان را در هر امری بر خودشان ترجیه می
سایه ات ... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
با مامان رفته بود چادر بدوزم، چادر ساده البته، چادر عربی یا لبنانی همیشه آماده اش را می گیرم، ولی چادر ساده را همیشه می دوزم... لازم نیست که دوباره بگویم ان قدری که چادر ساده را دوست دارم که حد ونصاب ندارد..وقتی خیاط چادر را روی سرم گزاشته بود و برش
قاب عکس. - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
روی تخت نشست. دور و برش را نگاه کرد. کتاب هایش، میز تحریر، چراغ مطالعه ی فانتزی، ساعت و «قاب عکس». تا به حال متوجه این قاب عکس نشده بود. قاب عکس همیشه xa0ارمیا را نگاه میکرده و او هیچ وقت قاب xa0عکس را ندیده بود. به عکس خیره شد. انگار چیزی شورمزه در ده
قدر جوونی! - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است
کوچولو جان - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 20:59
سرشو از پشت دیوار اورده بیرون چشمام برق می زنه می بینمش، یه لبخند عمیق می زنم بهش، دستمو باز می کنم میگم : بیا اینجا ببینم ، بدو خاله. منو نمیشناخت و منم نمی شناختمش، باورم نمی شد، بدو بدو کرد خودشو پرت کرد تو بغلم، وقتی بغلش کردم فشارش دادم و بوسش کردم، بعد گذاشتمش رو پام، بهش می گم: خاله اسمتت چیه...
زشته دیگه... - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 20:59
می گه می دونی چرا تازگیا انقدر کم بخشش می کنیم... می گه می دونی چرا خسیس شدیم... چرا دوس داریم هی خودمان را بگیریم... هی کلاس بزاریم... هی در بند فلان چیز باشیم... میگه می دونی چرا... میگه برای این که ماهیچ وقت خودمون و جای کسی که نداشته نزاشتیم...وگرنه دیگه حالمون بهم می خورد از این که هی بگوییم ای...
حداقلش.. - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 20:59
امروز با بچه ها رفته بودیم حرم مطهر برای مباحثه ی عربی...مباحثه ی عربی حالا چی است دیگر؟...مباحثه ی عربی یعنی چهار ساعت مثل امروز یا کمتر یا بیشتر برای هم عربی را توضیح می دهیم و xa0خط به خط عربی می خوانیم... بعدش که می خواستیم از هم جدا شویم وخداخافظی کنیم و xa0بریم زیارت، گفتم بچه ها امروز آخرین ر...
بدون حب شما... - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 21:17
دوست داشتم دیشب بنویسم از حضرتشان ولی دیشب حقیقتا تا ساعت یک شب بیرون بودیم... الان هم که می خواهم از حضرتشان بنویسم واقعا نمی دانم xa0چه باید بنویسم... گاهی وقت ها آن قدر شخصیت یک انسان ابهت دارد xa0و بزگ است که نمی دانی چگونه باید بنویسی؟اصلا چه باید بنویسی.... گاهی وقت ها ان قدر لبریزی از عشق شان...
به حق... - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 21:17
شنیده اید می گویند، اگر خیلی مضطر شده اید، اگر خیلی درمانده شده اید، دو رکعت نماز توسل به حضرت زینب بخوانید... حتنا می دانید که چرا دیگر...حتمامی دانید که برای این که آن قدر بی بی مضطر شده اند...آن قدر مصیبت کشیده اند، که شده اند ام المصائب.... و کمک می کنند برای مصیبت های خیلی سنگین... ... این پنج
و حزما فی لین... - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 21:17
خطبه ی معروفی دارد امیر کلام، خطبه ی صد و نود وسه که یک به یک اوصاف متقین را با ظرافت تمام xa0مولا علی(ع) وصف می فرمایند...یکی از اوصاف متقین که xa0حضرت خیلی زیبا بیان می فرمایند، این بود که فرمودند(( و حزما فی لین))...نرمخوی هشیار... چرا ما این طوری شده ایم... چرا ان قدر بد اخلاقی...چرا فکر کردیم ا...
ماجرای نیمروز.. - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 21:17
گاهی وقت ها هم باید بروی سینما xa0و از این فیلم های خوب خوب ببینی... مثل یتیم خانه ... xa0مثل فیلم های عمو ابراهیم...یا هم مثل همین ماجرای نیمروز ... تا شاید بفهمی چه سختی های کشیده شده برای ایران قشنگت... xa0و چه خون هایی ریخته شده...و شاید مثلا قدر امروزت را بیشتر بدانی... ... +پیشنهاد می شود همین...
حتی ی شب... - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 21:17
خیلی غم دارد این غروب جمعه ی دل گیر لعنتی...آخرین جمعه ی رجب المرجب هم دارد می گذرد... حالا دیگر جمعه ی بعدی شعبان است... اما دیگر دعا های ما استجابت نمی شود....غربت آقا دارد بیداد می کند... کوچه ها ، خیابان ها بوی آقا نمی دهد...دوستی هامان...سفره ها...ازدواج ها...بچه داری ها...عروسی ها...خونه ها...
حضور، غیاب! - تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 5:23
خوب من xa0از وقتی که مدرسه می رفتم، مامانم خیلی زیاد نمی گذاشتن غیبت کنم، البته فقط من نه ها، خواهر وبرادر هم همیشه از این موضوع ناله می کردند و دلشان خون بود که مامانم در بدترین شرایط باز هم مجبورشان می کرد بروند مدرسه، مگر این که دور از جان رو به موت بودیم تا بلکم مامان اجازه ی نرفتن بدهند،...تنها...
فراموشی! - تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 5:23
رو دربایستی که نداریم با یکدیگر ولی حقیقت تلخی ست، ما آدم ها می ترسیم...می ترسیم که فراموش بشویم... به نظرم یکی از بزرگ ترین ترس های ما آدم ها ترس از فراموشی ست... شاید اگر مطعمن بودیم از فراموش نشدن، خیالمان راحت راحت بود... ولی خوب می ترسیم... و این حقیقت تلخی ست که دیر یا زود فراموشی می آید و تما
سه کلمه ای... - تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 5:23
قبل تر ها چهارشنبه ها ساعت ده تا دوازه هایمان خالی بود ولی برایمان کلاس گذاشتند که واحد های بیشتری برداریم. ما بچه های فلسفه چهار نفریم... سرکلاس بودیم، استاد پای تخته داشت جزوه را می نوشت و ما داشتیم می نوشتیم... زیر پاهایمان شروع کرد به لرزیدن، پنجره ها شروع کردند به تکان خوردن...اولش شک کردیم، فک
هرکاری...( : - تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 5:23
حالا دیگر باید اشک ریخت... اشک شوق...برای نعمت شما... برای این که خدا شما را به ما داد... مهر و محبت شما را در دل ما ریخت.... برای این که خدای متعال به خاطر وجود مبارک شما بر ما منت نهاد... امشب می شد دنیایی از رحمت را در فضای حرم حس کنی...دریایی از آرامش... اصلا همین که نفس می کشیدی... می شد لای ری

برچسب‌های مرتبط

کاش نبودی | کاش نبودی تو زندگیم | کاش اینقدر نبودی | با کریمان کارها دشوار نیست | با کریمان کارها | با کریمان کار دشوار نیست | اینکه میگم حقیقته حقیقت | اینکه دلتنگ توام اقرار | اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟ | توت فرنگی بافتنی