یک ساعت و نیم! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
امروز که با ماه مان داشتیم می رفتیم بیرون، تو ماشین به ماه مان گفتم:مامان سر کلاس منطق چهار واحدی اونم منطق مظفر که خط به خطش منطقو عربی توضیح داده و از منابع ارشده که هر موقع آدم میره سراغش چهار ستون بدنش می لرزه سر درد نمی گیرم! ولی xa0سر کلاس یک ساعت و نیمه ی تاریخ تحلیلی اسلام سر درد می گیرم... ...
شکر خدا... - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
این روز ها دائم این مصرع دوم این شعر در ذهنم ست.. که چه جوری می شود شکر نعمت را به جا آورد برای این نعمت بزرگ... برای اهل بیت... ما کجا و ... ... این اشک ها به پای شما آتشم زدند شکرخدا برای شما آتشم زدند ... شکر خدا برای شما آتشم زدند... شکر خدا ...شکر خدا...
سر دبیر! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
از اتفاق های این هفته این بود که رفتم اتاق بسیج، پیش ریحانه برای کار نشریه، ریحانه از اون دسته از دختر هایی ه که خیلی بیش از اندازه فعاله و فوق العاده مسئولیت پذیر، xa0از این دختر هایی که یک سر دارند و هزار سوداوالبته مسئول بسیج، رفته بودم تا برای کارای نشریه باهاش هماهنگ کنم و ... یک هویی تا منو دی...
بهترین! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
کلاس تاریخ ادیان، همین طور که از اسمش معلوم ست ...ادیان را از نظر تاریخی بررسی می کند !دیروز استاد جانمان برایمان از ادیان های دیگه ای که در سر تا سر جهان وجود دارد چند تا فیلم گذاشتن. وقتی فیلم ها تموم شدن .. گفتم: استاد آدم وقتی تاریخ xa0دین های دیگرو می خونه، و برسی می کنه، می بینه هیچ دینی تو ی ...
عامیانه_عالمانه_عارفانه - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
از اتفاق های قشنگ دیگه ی این هفته این بود که سه شنبه رفتم کتابخونه ی دانشگاه، دنبال کتاب های متفرقه می گشتم ، که اولین کتابی که پیدا کردم نور الدین پسر ایران بود، کتابی که خیلی تعریفشو شنیده بودم و مشتاق خوندنش شده بودم، xa0رفتم دادم خانم قرائیان که برام ثبت کنند خیلی برام عجیب بود که کتاب به این مع...
ابو وصال - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
اما قشنگ ترین اتفاقی که می تونست برام بیفته توی این هفته پیدا کردن این دو کتاب بود ، خدا می دونه، نصف کتاب فروشی ها رو گشته بودم تا پیداش کنم،xa0 طوری که وقتی گفتم اقا این دو کتابو دارین و گفت بله می خواستم از شدت خوشحالی بال در بیارم... دست آخری عاقبت جوینده یابنده بود^_^ و اون دو کتاب :xa0 ابووصال...
بدون شما... - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
انصار چه کسانی بودند؟ انصار کسانی بودند که در زمان پیامبر چه خدمت هایی برای اسلام انجام دادند.! و پیامبر چه قدر دوستشان داشت... اما وقتی ماجرای ثقیفه را دیدند، سکوت کردند، و هیچ نگفتند ... سکوتی که در برابر باطل بود و از دختر پیامبرشان دفاع نکردند... امروز دقیقه ها داشتم به این فکر می کردم...اگر ما
در خیلی ها... - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
یک. کتف چپ م به شدت درد میکند. دردش میپیچد توی تنم و این چندخط را مینویسم دو. به خدا درد دارد این همه کثافت. به خدا من بچه مذهبی هم دیگر خسته شدم از دیدن مذهبی هایی که درونشان لجن زار معایب است و بیرون شان محاسن. امام صادق اینها با امام صادق ما فرق دارد که میفرماید «لا تکونوا علینا شینا» یا امام این
مثل من...مثل تو... - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 14:06
می دانی جان دلم امروز بعد از ظهر که خودم تک و تنها بعد از یک روز خستگی آور خودم تک وتنها رفته بودم کافی شاپ و برای خودم موکا سفارش می دادم به چه فکر می کردم؟... به این که عشق آدم ها را بزرگ می کند... روحشان را قوی می کند... عشق آدم ها را به خدا نزدیک تر می کند... اصلا حدیث است که من عشق xa0و عف...ما...
گوش کنید2. - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
شرمنده... اشتباه شد... این را اگر دوست داشتین گوش کنید متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراه...
بعضی چیز ها - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
بعضی چیز ها هستند که هر موقع یادش می فتم دل م می گیرد.. xa0... xa0مثلا روزی xa0که پیامک اومد مریم جان ؟... می خواستم بگم مامان زهرا فوت شدند... وای انگار می خواست دنیا روی سرم آوار شود... زهرا...xa0 وقتی برای امتحان های ترم اومد مدرسه بعد 3،4روز از فوت ماه مانش... پاهایم قدرت جلو رفتن را نداشت...فقط...
عقده ی دل... - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
اصلا امشب که نرفتم روضه ی مادر دلم شکسته تر است ... هر روز بعد از کلی خستگی و xa0و درس و دانشگاه و مسیر طولانیش و ... ، فقط و فقط ی ساعتی از شب رفتن روضه ی مادر می تواند حالم را خوب کند... هیئت های مادر ...جنسش فرق دارد... گفته بودم دو تا روضه از پا در می آورتم یکی روضه ی علی اکبر ... یکی هم روضه ی ...
رد شد... - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
یادتان هست؟... بچگی هایتان.؟... 7سالگی مثلا...روز های پر از شور و شوق مدرسه ...مگر می شود کسی روز xa0اول مدرسه اش یادش نیاید... یادتان هست... شدیم کلاس دومی... و برای اولی ها قیافه میامیدم که ما از شما یک سال بزرگ تریم... ... چشم روی هم گذاشتیم شدیم راهنمایی ... یکهویی از دنیای بچگی پرت شدیم در دنیا...
برای بار اول - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
آن قدر سرم شلوغ شده است ، آن قدر کلاس دارم، که حتی فرصت این که سرم را بخارانم هم ندارم.... قبل تر ها هر موقع اراده xa0می کردم می توانستم بروم حرم ...و فرصت های خالی ام خیلی خیلی بیشتر بود ...ولی الان به جز پنج شنبه ها و جمعه ها فرصت خالی ه دیگری ندارم... یا حتی شب ها اگر دیر تر می خوابیدم استرس این ...
میدون بهارستان - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
میدون بهارستان خیلی دوره از خونه ی مائدشون... ولی به خونه ی آقاجون اینا خیلی نزدکیه ... آقاجون با اینکه یکی از ثروت مندای زمان خودشون بوده ولی خونشون تو پامنار بوده...ی خونه ی قدیمی خیلی خیلی بزرگ ....خونه ای که از یک سرهنگ کل شو خریده xa0بودن ... یعنی نزدیک بودن الان دیگه نیستن ..کلا تهرون نیستن......
چهارشنبه !خستگی! - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
امروز از آن روز های خسته کننده ای بود که واقعا الان که روی تختم خوابیده ام حس می کنم هر لحظه ممکن است خوابم ببرد... چهارشنبه ها هشت تاچهار کلاس دارم ، این وسط ده تا دوازهم خالی ست ، ولی برای این که هفت ترمه تمام کنیم البته به اختیار، دانشگاه این بین هم برایمان کلاس گذاشته است... بچه های ترم بالایی م...
هوایت نکنم... - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
می دانی تا قبل از این که بروم کربلا ، دعا دعا می کردم، که ارباب برای یک بار هم شده xa0کنیزت را بخر، ارباب نگذار آرزو به دل بمانم، ارباب نگذار ناکام بمانم و بمیرم و حرمت را نبینم... اشتباه کردم .... اشتباه کردم...xa0 به مائده قبل تر ها می گفتم این شعره که میگه بیچاره اون که حرم رو ندیده بیچاره تر اون...
محبوبه - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
عصر جمعه ها را اصلا اصلا دوست ندارم...بیشترمواقع عصر های جمعه دلم می گیرد... نه این که خیلی آدم خوبی باشم و xa0بفهمم دلیل اصلی دل گیری عصر های جمعه ماجرای نیامدن های آقای غریبمان است...نه، آن قدر سعادت این چیز ها را ندارم...نمی دانم از چه ولی می گیرد...عجیب هم می گیرد... آن موقع است که دلم می خواهد ...
فقط جان! - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 21:33
حالم بد است ، خراب است ...انگار ی بغض وسط گلویم گذاشته اند ، که این بغض دست دارد ... و داردگلویم را از درون فشار می دهد... .... روضه ی مادر شنیدن فقط و فقط جان می خواهد...یک جان پر تحمل... وگرنه ادمیزاد است دیگر ، روحش تحمل ندارد ، می شکند... امروز ساعت چهارو نیم رسیدم خونه ، مامان زنگ زدن گفتن مریم...
کاش نبودی... - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 7:25
کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ،xa0 یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، وزیر ، یک واکسی کنارِ خیابان کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود .. کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی .. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. ...

برچسب‌های مرتبط

کاش نبودی | کاش نبودی تو زندگیم | کاش اینقدر نبودی | با کریمان کارها دشوار نیست | با کریمان کارها | با کریمان کار دشوار نیست | اینکه میگم حقیقته حقیقت | اینکه دلتنگ توام اقرار | اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟ | توت فرنگی بافتنی